لعنت به فیلم هنری

من از دست تو فراموش می شوم
خط های دست کس دیگری می شوم      
تو از آرزوهایت دست می کشی
پا به رویاهای کس دیگری می گذاری

بزرگ می شوی و قلبت دنیا را مقهور می کند
بزرگ می شوی و قلبت دنیا را مجبور می کند

پل های پشت سرت را خراب می کنی
راههای روبه رو             
لحظه های حال
دروازه های فردا
خراب می کنی


از چشمان هم می افتیم
به فال کسی که سرنوشت خوبش باشیم، نه؟

در کنج خاطرت می مانم
در پستوی ناخودآگاه ات
برای شبی که خوابم را باید ببینی


برای روزی  که  آغوشش انجام وظیفه است
برای ماموری که آغوشش   معذوریت  است
«گلم           عشقم           همه چیزم»
به تو می گوید تا آرامت کند
       می گوید که گفته باشد 
       گوش می کنی که شنیده باشی

هر چند سینمایی نیست
فیلم  ِ زندگی
آرزو می کنی
کنترلی باشد
دکمه ی بازگشت را بزنی
دکمه ی بازگشت را بزنی
دکمه ی بازگشت...
آه
آه می کشی
نفرین می کنی
سکانس آخرش را
     پایان بازش را...

/ 8 نظر / 17 بازدید
نگار

دکمه ی برگشت رو پایه ام پسر بد ... قلب آدمو هیچکی مجبور نمی کنه مال من که همون خری که بود مونده!

کرگدن

راستش من با شعرای تو نمی تونم ارتباط و تماس نزدیک از نوع سوم برقرار کنم ! ... شاید مال اینه که دنیاهامون خیلی با هم توفیر داره ...

مکث

عالی بود حامد.....بینهایت لذت بردم....بینهایت

مرجان

وااااااااااااااای حامد اگه بدونم این مدل شعر گفتن و نوشتن هات برای فاصله های طولانی بین گفتن و نوشتنه میگم بیشتر کم بنویس کم بگو. یعنی پشت این کم گذاشتنا این اتفاقای مبارک میافته؟[لبخند] خیلی خوب بود.

مرجان

برای روزی که آغوشش انجام وظیفه است برای ماموری که آغوشش معذوریت است «گلم عشقم همه چیزم» به تو می گوید تا آرامت کند می گوید که گفته باشد گوش می کنی که شنیده باشی ................ برای روزی که آغوشش همه چیز است برای تویی که آغوشش تصور آرامش است «گلم عشقم همه چیزم» به تو می گوید تا آرامت کند می گوید که ..... گوش می کنی و به خواب میروی در تخیل این همه چیز یک دنیای آرام با تصور وجودت

سپیده

چقدر عالی بود حظ بردم و همینطور شعر اینه ات دارم به این فکر میکنم چقدر دور ام از اینهمه استعداد و چقدر خوشحالم که پیدایش میکنم

غزل خونه

من از تویی که بد کردی با من گله میکنم دل نمیکنم...