هه‌، باد ما را با خود خواهد برد

سلام مادر دوباره ام
صبح شب بیداری هایت به خیر
صورتت را شسته نشسته
آب پاکی را روی دست هایم ریختی
نان تازه ی لبخند هایم سرد شد       آجر شد
چای را برایت شیرین کردم
خودم را هم
لقمه های حلال از چشمهایم گرفتم
نان و پنیر و گردو
دوست دارم هایت کو؟
تا اذان ظهر حسرت هایمان وقت هست
بیا در چشم های هم زندگی کنیم
پشت سیاهی مردمک هامان پنهان شویم
شب که می شود آخر
بیا با فانوس های نارنجی لاک دستانت
به سیاهی هزارتوی ناپیدای اش بزنیم
بیا خودمان را به تلاطم شط این شعر بزنیم
شاید
جایی بیرون از تن هایمان
زندگی ادامه داشته باشد.

/ 24 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیوا...

نظر فنی بلد نیستم بدم و اصلن در اون حد نیستم...ولی از دلم اگر بپرسم...به دلم اگه رجوع کنم...زیبا بود!

حمید

تو که آپدیت بکن نیستی چرا وبلاگ جدید میزنی برادرمن!؟... همون اول گفتم بذار همون یکی بمونه دو تا بشه وقت نمیکنی بهشون رسیدگی کنی گوش نکردی! حداقل برای ضایع کردن نظریه من هم که شده بیا یه چیزی بنویس!

حوا

بخدا قلب من با باطری کاری میکنه.احساسمو فورانوندی!

گلابتون

چه گشنگ نوشتی پسرمممم

مهدی پژوم

سلام نازنین... منتظر دوباره دیدنتان هستم دوست. پنجشنبه قدم بر دیده ما بگذارید شبی دوباره به خاطره ها سر کنیم. چشمم به راه است دوست...

مهدی پژوم

سلام... نظری به دوستان کن که هزار بار زان به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

مهتاب

پسر خوبی نشو ! پسر خوبی نشوووو !

سهبا

سلام . كجايين شما؟ خوبين؟

حمید

لازم نیست سعی کنی!...تو همینجوریشم با این دیر به دیر آپدیت کردنت پسر بدی هستی!

محبوب

چقدر این شعرت خوب بود ... عالی بود ... عالی