هه‌، باد ما را با خود خواهد برد

سلام مادر دوباره ام
صبح شب بیداری هایت به خیر
صورتت را شسته نشسته
آب پاکی را روی دست هایم ریختی
نان تازه ی لبخند هایم سرد شد       آجر شد
چای را برایت شیرین کردم
خودم را هم
لقمه های حلال از چشمهایم گرفتم
نان و پنیر و گردو
دوست دارم هایت کو؟
تا اذان ظهر حسرت هایمان وقت هست
بیا در چشم های هم زندگی کنیم
پشت سیاهی مردمک هامان پنهان شویم
شب که می شود آخر
بیا با فانوس های نارنجی لاک دستانت
به سیاهی هزارتوی ناپیدای اش بزنیم
بیا خودمان را به تلاطم شط این شعر بزنیم
شاید
جایی بیرون از تن هایمان
زندگی ادامه داشته باشد.

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
تگ ها :