به غمگینی سرنوشت عکس سه در چهاری که می گیریم و روی اعلامیه مون چاپ میشه غمگینم

برگردی بیایی سرم داد بزنی، بیایی زل بزنی بهم، شرم کنم، فرار کنم از بار نگاهت. سکوت کنی و روزها چیزی نگی، بذاری دیونه بشم، بذاری بری، آواره ات بشم. نباشی له له بوت رو بزنم. برم گم شم دنبالم بیای پیدام کنی با دیگری، خشکم بزنه، خشکت بزنه. از شهرم بری، از کشورم، التماست کنم، به در و دیوار بزنم اما همچنان بری، نادیده ام بگیری. یه روز از خواب بیدار شم ببینم نیستی، دزدیدنت؟ گم شدی؟ کجا رفتی؟ قاطی کنم، مثل عاشقای قدیمی تا آخر عمرم بیست سال، سی سال، همه ی سالهای بی تو بودن رو سر کوچه، بایستم و هر زنی رو جای تو اشتباه بگیرم و تو هیچ وقت پیدات نشه.
برگردی بیایی سرم داد بزنی، بزنیم، با مشت، با سکوتت، نه اینکه همه چی انقدر احمقانه خوب باشه اما تو خوب نباشی.
خوب باشی

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
تگ ها :