لعنت به فیلم هنری

من از دست تو فراموش می شوم
خط های دست کس دیگری می شوم      
تو از آرزوهایت دست می کشی
پا به رویاهای کس دیگری می گذاری

بزرگ می شوی و قلبت دنیا را مقهور می کند
بزرگ می شوی و قلبت دنیا را مجبور می کند

پل های پشت سرت را خراب می کنی
راههای روبه رو             
لحظه های حال
دروازه های فردا
خراب می کنی


از چشمان هم می افتیم
به فال کسی که سرنوشت خوبش باشیم، نه؟

در کنج خاطرت می مانم
در پستوی ناخودآگاه ات
برای شبی که خوابم را باید ببینی


برای روزی  که  آغوشش انجام وظیفه است
برای ماموری که آغوشش   معذوریت  است
«گلم           عشقم           همه چیزم»
به تو می گوید تا آرامت کند
       می گوید که گفته باشد 
       گوش می کنی که شنیده باشی

هر چند سینمایی نیست
فیلم  ِ زندگی
آرزو می کنی
کنترلی باشد
دکمه ی بازگشت را بزنی
دکمه ی بازگشت را بزنی
دکمه ی بازگشت...
آه
آه می کشی
نفرین می کنی
سکانس آخرش را
     پایان بازش را...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
تگ ها :